جمعه پنجم مهر 1387
شعر من – دست هاي من – بي زبان
به شما اي پرندگان خيال
چرا، اين چنين، چون، چگونه؟
در دست هايم خلاصه شده ايد
هشتاد و يك و هيجده
پرندگاني كه فرود مي آيند
و در تقارن انطباق دست هاي من مزدوج مي شوند
و اين خطوط هادي چه مي گويند ؟
باور كن
باوري را كه در شكفتن دست هايت بارور مي شود
و آنگاه در ركوع نگاهتان
قنوت دست هايم
شما را مي خوانند بي زبان!
و شعر من انديشه طغياني است
كه بر بال هاي اينترنت
به خاطر بودن چت مي شود
حالا بابا در چمدان شعر هايش خلاصه مي شود
و پاييز آغاز ريختن برگ هاي پايان بابا ست
در دفتر مشق شعر كودكانه ي كودكي
كه در كودكي خويش كوك مي شود
حالا دست هايت را شكوفا كن
و خلاصه ي بابا را
نه، خلاصه ي خدا را
تماشا كن
چرا، اين چنين، چون، چگونه ؟
عروسك شعر من
نگاه كن وقتي كه بابا در كوك چشمان تو مي رقصد
و نگاه چشم آسمان را مي دزدد
تا پا را از گليم زمين دراز تر كند
بنگر زمان كف كرده را
وقتي كه مردگان پا در گلويش مي كنند
و تار عنكبوت مي تنند
بي خبر از اين كه صيد صياد خود مي شوند
چرا، اين چنين، چون، چگونه ؟
ريسك مكن پرنده ي خيال من
اگر چه
زمين كوچك آنقدر بزرگ شده است
كه هر كس در آن
به راحتي مي تواند بگريزد
و خط استوا تنها سهم من باشد
وقتي كه سيب سرخ شعر من نصف مي شود
بي آن كه اتفاقي بيفتد
چقدر بگويم بيهودگي را
كه مو در زبانم سبز شد
و تو هي خنديدي
به ريش سپيد شعر من
وقتي كه شعر ها نانو تکنولوژی مي شوند
يا وقتي كه فاصله ي زمين تا ماه را
ميليمتري اندازه مي گيرند
چه ضرورت دارد
كه تو كيلو متر ها در خطاي ديدت پرواز كني؟
بعضي آنقدر خود را مي كشند تا
دراز شوند
و برخي بر نردبان ديگران
بالا مي روند
تا بزرگ
نه بلند شوند
چرا، اين چنين ، چون، چگونه ؟
و شايد اين هرگز بي پايان روزي
سر از قبر برآورد
و از سنگ ها بپرسد
مگر نخوانديد مردگان را به زندگي
و زندگان را به مردگي
تعجب مكن از اين سنگها
وقتي كه مي بيني
كسي پا در كفش هاي بخاري مي كند
و در نگاهش شوت مي زند
و بر ركاب مست زمان
سوار مي شود
و تو اي سوار
هميشه مواظب پشت سر خويش باش
و چرا، اين چنين، چون، چگونه ؟
و آن سو كسي دورش خط مي كشد

