تبليغاتX
ادبی

جمعه چهارم مرداد 1387

آبشار نیاگارا

 

چشمهایت آبشار نیاگارا

پلک هایت بال های کبوتر

لب هایت پر های شقایق

نیاگارا دختری است خاکستری

با دندان های سفید

لب های پهن

شب چراغی

فراسوی دیدگان فرشته ها

عروس بهشت سفید و سیاه

با آوازش می شناسمش

که در نازکای گوش شب

ترانه می خواند

وقتی شب سیاه

شانه می زند گیسوی سپیدش را

می فهمم که این کبوتر سیاه

چقدر زیباست

چرا کبوتر؟ چرا شقایق؟

چیست گناه این کلاغ

که این گونه زل زده است

                      به چشمان خدا

بی آن که نگاهم را به نیاگارا بدوزم

گوش می کنم گریه هایش را

که در آیینه ی تبعیض

پیوند می زند نژاد آب را

به نژاد آفتاب

در جستجوی شعور شب

گوش ها را می شویم نه چشم ها را

نیاگارا شب بی ماهش هم زیباست

حتی اگر ستاره هایش را

جا گذاشته باشد

باید از عادت زرد پاییز عبور کرد

درسهای بهار را دوباره مرور کرد

دست در چمدان آسمان برد

به سلام ستاره هایش پاسخ گفت

نیاگارای محبوس ، در قفس شیشه ای من

چشمان سیاهت

نگاه قهوه ای مرا دزدیده است

وقتی که پلک های زمین

آب را شانه می زند

نیاگارا مهتابی می شود

روییده از زمین

رقصان بر بلندای آسمان

بر سرزمین آفتاب سوزان

و بر روی شعر من

                 نقره می بارد

و من مسافری به دنبال واژه های سرخ

در خواب انگشتان سیاهش

سپید سفر می کنم

اگر چه چراغهای زرد سرعت گیرم می شوند

چشمان کویری ام

در خواب قنات های خشک

پیمانه های عطش را

از نگاه تو پر می کنند

و برای پر کشیدن به سویت

سر از پا نمی شناسند

تا نگاه خشکشان را

مرطوب لب هایت کنند

گوارایت باد نیاگارا

وقتی که نفس های من

در زلال مژه های تو

               تجزیه می شود

و اکسیژن یعنی:

پیوند شب و روز

آتش و آب

پیوند سیاه و سفید

سایه و آفتاب

 

نوشته شده توسط منوچهر افضلی در 17:14 |  لینک ثابت   •