سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
تابوت
باران مرگ و مرد، و فصل سرد، تابوت روی میز و شب پاییز
دیوارهای محکم و نسل درد، یاقوت روی میز و دل جالیز
در آسمان پرنده نمی خندد، خورشید مات و در دورانی گم
از داغ دل، ستاره شبم نوشید، باروت روی میز و سر آویز
شعری برای شاعرخودمی مرد، شاعرگریست وسینه چکاندورفت
انگاه می چکید درخت تب، از توت روی میز و غم لبریز
ماشین خطوط عشق خیابان بود، بیمار بود در نگه مهتاب
وقتی که گریه کرد بیابان بر، کاپوت روی میزو نگاه تیز
عاشق که پیچ جاده نمی فهمد، رنج زمان و درد نمی داند
آرام گونه مثل کویر دل،این لوت روی میز و سکوت آمیز
انگار در قنوت تو انگشتان، پرواز می کنند و تو را ملموس
گم کرده ای تو آدرس دستان، این سوت روی میز و لبان لیز
مرگ
انگار مرگ شاعر لالی ست پشت میز
با شعر می کند گذر از جاده های لیز
بی آشیان کبوتر مستی ست زندگی
دل بستن به لانه نیرزد به یک پشیز
در ساقه ی درخت تب برگ جاری است
با عشق زنده است دل فصل برگ ریز
تقسیم می کنم همه ی عمر را به مرگ
یعنی که لحظه ها شده در عشق ریزریز
تا آدمی به دانش ماندن رسد ، زمان
دستش کند سریع به سوراخ این پریز
انسان برای رفتن از خویش ، آمده ست
با خویشتن،نه خویش ونه تن،می برد عزیز
فانوس عشق را به فضا ریخت تا که من
بیراهه ی فضا نکنم گم ، و خویش نیز
او عنصری ست جاری و باقی درون تو
پیمانه ای بیار و در او دوستی بریز
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر
شعر قلم روایت گردی ست روی میز
منوچهر افضلی
دایناسورها
من لاک پشت شده ام
در هجوم دایناسورها
فسیل!
در حیرتم
از سوراخ سوزن رد شدنشان را
تا در ناباور تو
از لابلای علف های دروغ
آدم های هرز برویند
و در باغچه ای که من
گلش می کارم
کسی آن سوصدای گاو می دهد
کفش ها را
دوبله پارک و پاشنه می کنند
تا این راه هموار را
دشوار در دشوار
نشخوار کنند کفش ها
و من در روزنامه ها مچاله می شوم و
دایناسور مست
تا پیدا کنم کفشی برایش
من آری ، همین من
که روزی صد بار
خفه می شوم در کفش هایم
آویزان می کنم
خودم را
از سوراخ اینترنت
برای تو که سرم را
سوراخ می کنی
در شهری بی دروازه
در سرشت خویش لگد بزن
پیش از آن که رقم بزنند
سرنوشتت را
حس عجیبی است
وقتی که تابوت زندگان
بر دوش مردگان
به رقص می آورد نی زار را
نه من فضانوردی گیج
به دور مدار ماه
در دوران خویش گم
و بر سقف خانه ام راه می روم گیج
برای باد چه فرقی می کند
فرشتگان را به رقص آورد
یا نی زار را
وقتی که من
در لاک خود لاک پشت
تو در سوراخ اینترنت دایناسور
و او بر بال فرشتگان
از نی تابوت می سازد
شاعران قرص ماه چارده می خورند و
بعضی دود می شوند و
برخی کربن چارده
تا قدمت بر باد رفتگی خویش را
به دست پرنده ای با دو صفحه
که فصل مشترکشان یک قلم است
بسپارند
منوچهر افضلی
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
بیا از لابلای لیلای لال نگاهم
طلوع کن
تا لاله از لالای دل زمین بروید
واز غم وغصه ی غریبیم
غبار غلیظ غربت غار را غروب کن
از این تیرو تبرهاوتورها
تقویم توت های تنها را
تماشاکن
ای فرزانه ی فرا روی فرشتگان
فرمول فردای فرومایگان فرادست را
به فراموشی فروش
بیا از چمن چرایی وچوپانیم
چرت چشمه را چاره کن
واز چلچراغ چهار راه چماق
چپق های متمدن را
ببین که چگونه چرخ های پنچر
از پچ پچ چکمه ها می چکند
ومرا با چهچهه ی چلچله های چله نشین
جهره به چهره می چینند
تا این چتر برای چکامه ی باران
چکه ای بچرتد
بیا پیوندپهلو به پهلو بزن
پیمان پرستش زلیخایی زمین را
به پرسش پیرهن پاره ی آسمانی یوسف
وقتی که از پیرنگ نا یعقوب های چارچشم
پل پول وپارتی و پررویی
در بستر پرت زمین پر می کشد
واز پیک پاکتهای پژمرده بپرس
پژواک پشیمان نگاهم را
پیام پرهای تو پر از پر پرواز بود
به پیوست پوست اندازی پنجره های پرنده
ای عاشقانه ترین عاشق
وقتی عشق در پی تو
عشوه کنان کشف می شد
چرا در مشق معاشقه ی معشوق
به شوق نیامدی؟
بیا از مثلث منظره ی ثلث مژگانت
برمودایی متبلور کنم
واز مردمک نگاهت منشوری
تادرطیف مژه هایت
به موازات مردنم
به کیف بنشینم
کدام کلاغهاوکلاس کرکسها
کوله بارت را
در گیسوان جاری در باد
شانه کرد
تا در برابر کوخ های کر
کاخ های کلک برویند
آنگاه که سخن از
نام ونان نشان بود
تو در انزوای ناز خویش
نزول می نمودی
سری به سرای مسرورت
بر سر دار
بی سردار سرودم
تا سرانگشتان سبزت
زبان سخن سمندرها شوند
وقتی که شرنگ شورازشعرتو
شعله ی شعور می کشید
شرارت شیشه ها
شبیه شیطانی
که در شب اشباح
شام شمشیر می پخت
فرو
می
شکستچهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
من نی نی ام که نای تو را نوشم از نفس
ققنوس قاف قافیه ی قیصر و قفس
چوپانیم که چاره کند چرت چشمه را
چتر مچاله ای که چکامیده از ملس
من می نی ام که از مل میخانه ست گشت
شیری نی ام که منتظر مردنم مگس
با من بمان که خوب ترین خواب شوی
باران بیم و یوسف و تعبیر خواب بس
سیمای سنگ را که سرودست چون که هست
سردارِ سربدارِ سرِ دار و دادرس !؟
وقتی که هست کبک و کبوتر ، ندیده ام
کرکس ، کلاغ در قفس و دام هیچ کس
آدم همین هبوط هراسان هرزه گرد
دارد هوای هندسه ی هستی و هوس
منوچهر افضلی
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
وقتی که از تو می گذرد یک نگاه من
آیا حساب می شود او در گناه من
کودک شدم میان هیاهوی چشمهات
بنگر به ارتعاش و بر انگشت آه من
در سایه سار ثانیه ها شعله می کشید
در اوج عشق و در دوران کلاه من
شاعر که آب در سر سفره نداشت ، زد
پیوند نان و پنجره در گیج گاه من
بر شاخه های زندگیش شعر بود و عشق
مهتاب بود در شب شعر سیاه من
خورشید گونه بر لبه ی ، تیغ کوه بود
با یک نگاه نو ، متقارن به ماه من
ماه و پلنگ ، ماهی و تنگ و شعور و شعر
آیات نور در تب شوق پگاه من
بر من مگیر عیب که در شوق دیدنش
دار و زبان سبز و سرسرخ راه من
افسانه مرغ سرخ غروبش شکفته بود
با هوش و بی صدا سرسبز گیاه من
آنقدر باغ منتظر بارشش نشست
تا گریه کرد ماه در آغوش چاه من
شد پلک های من به قدمهات پلکان
حالا بیا قدم به قدم در پناه من
مفروش خویش را قلم ارزان به هر کسی
وقتی بهشت گم شده در یک نگاه تویکشنبه پانزدهم دی 1387
شقايق هاي پا برهنه
پلک هايم برايت آبشار مي شوند
وقتي که از آسمان شيطان مي بارد
و از تو گل سرخ مي رويد
در قفس تنگ خويش
شعري مي بافم از زنگ زمان
پرواز مي دهمش براي کبوتران بي آشيان
و شقايق هايي که که پا برهنه مي رقصند
اين قافله از گذر کدام زمان باز مانده است
وقتي که خورشيد در چشمان دخترک مچاله مي شد
و فريادش را در دست هايش خفه مي کرد
تا ترک بردارد بغض بيداري
و سري که در برف آواز مي خواند
بيچاره دخترک در کنار ساحل
حقوق بشر را
همراه کبوتران دلش
پرواز مي دهد و فرياد مي زند
پايان مرگ کبوتر را
حالا تو سرزمين فوتبالي
که در فوت بالهايشان
بال بال مي زني
در اين خلوت پر ازدحام نفسها
چه کسي جام مي گيرد
و براي چندمين بار
رکورد شقاوت را مي شکنند ؟
اين بي اصالت پيشگان
سبز شده در اصالت تو
يک صبح بيدار مي شود
با دو خورشيد طلوع کرده
يکي را از شرق مي گيري
ديگري را در مغرب غرق مي شوي
آن وقت وجودت را جشن مي گيري
در ادبيات بريده بريده ي کلمات من
و کسي خواهد آمد
که در اندوه نگاهتان بشکفد
و در خاکستر وجودتان سبز شود
با همان خدايي که در کلامتان مي رويد
قلم من
اشک هايي است که گونه هايم را مي شوراند
تا درياي دل تو را بگستراند
قايقي از دل بسازد
بر موج ها بيندازد
کجايند آيينه داران
تا روي سرخشان را
از خون رگ هايم کبود کنم
از کدام کناره ي درياي بي نمکان
آب شور بنوشم
و از کدام گناه
بشريت به معرض حراج را بخرم
قلم من به سردي نگاه خويش
در داغ دل تو آتش مي شود
تا موشک وجودش را پرواز دهد
در شقاوتي که از ادبيات انسانيت دزديده اند
و بين خود تقسيم کرده اند
چشم هايم براي تو آبشار مي شوند
و در نگاهت خلاصه
و ذوب شدن سنگ ها را
در فرسايش پلک هايشان
انتظار مي کشند
سنگريزه هايت را در فلاخن قلب من بينداز
که از ايران تا فلسطين پرتاب کنم
و به موازات نگاه تو
در هندسه ذهنت برقصم
تو را مي نويسم فلسطين
نه با قلم
با ابري که در چشم هايم
اقيانوسي جاري کرده است
تا در نقشه ي جغرافياي تو آرام گيرد ... آرام
منوچهر افضلي
یکشنبه پانزدهم دی 1387
ابريست در نگاه فلسطين،سکوت من
چشمان من براي تو گرديده آبشار
وقتي که آسمان شده شيطان بي قرار
پرواز اين کبوتر بي آشيان نگر
وقتي که مانده قافله اش چشم انتظار
دختر مچاله کرد دلش را به دست ها
خورشيد ناله کرد و تپش هاي بي شمار
باران بي بهار به چشمان بي قرار
آرام مي نشست در اين سوي کشتزار
در آسمان گلوله ي دلتنگي تو بود
باران مست آتش مردان نابکار
دريا غروب سرخ تماشاي آب بود
خورشيد سر بريده و من نيز سوگوار
ابريست در نگاه فلسطين، سکوت من
در معرض حراج ، بشر گشته آشکار
مي رويد ازتو غم گل سرخ سکوت من
شعري شکسته در قفس تنگ روزگار
منوچهر افضلي
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
جیب های خالی باران
باران به دنبال چه می گردی در این خاک ؟
طوفانی از گرد و غبار و دود و خاشاک
شاعر که می شد باغبانی مست و آزاد
پیوند می زد خوشه های شعر بر تاک
تا بالش من شد ، پر از پرهای پرواز
رؤیا نشست و آتشی زد روی ادراک
باید سخن گفت از شعور آسمانی
بی ادعا می بارد و شاداب و دل پاک
باران بیا شکل نوشتن را عوض کن
تا شکل مردن را ، چو این خورشید بی باک
داغ خیابان بر عبور بانک ها بود
با جیب های خالی باران و یک ساک
فردا بیا باران بشو ، در ذهن یاران
رنگین کمان مست و خوش ، اندام و چالاک
بگذار چشمان کویری نور نوشند
در بارشی از سینه ی مهتاب غمناک
باران چرا می زد به این در ، یا به آن در
وقتی شراب شعر من می ریخت در خاک
جمعه پنجم مهر 1387
شعر من – دست هاي من – بي زبان
به شما اي پرندگان خيال
چرا، اين چنين، چون، چگونه؟
در دست هايم خلاصه شده ايد
هشتاد و يك و هيجده
پرندگاني كه فرود مي آيند
و در تقارن انطباق دست هاي من مزدوج مي شوند
و اين خطوط هادي چه مي گويند ؟
باور كن
باوري را كه در شكفتن دست هايت بارور مي شود
و آنگاه در ركوع نگاهتان
قنوت دست هايم
شما را مي خوانند بي زبان!
و شعر من انديشه طغياني است
كه بر بال هاي اينترنت
به خاطر بودن چت مي شود
حالا بابا در چمدان شعر هايش خلاصه مي شود
و پاييز آغاز ريختن برگ هاي پايان بابا ست
در دفتر مشق شعر كودكانه ي كودكي
كه در كودكي خويش كوك مي شود
حالا دست هايت را شكوفا كن
و خلاصه ي بابا را
نه، خلاصه ي خدا را
تماشا كن
چرا، اين چنين، چون، چگونه ؟
عروسك شعر من
نگاه كن وقتي كه بابا در كوك چشمان تو مي رقصد
و نگاه چشم آسمان را مي دزدد
تا پا را از گليم زمين دراز تر كند
بنگر زمان كف كرده را
وقتي كه مردگان پا در گلويش مي كنند
و تار عنكبوت مي تنند
بي خبر از اين كه صيد صياد خود مي شوند
چرا، اين چنين، چون، چگونه ؟
ريسك مكن پرنده ي خيال من
اگر چه
زمين كوچك آنقدر بزرگ شده است
كه هر كس در آن
به راحتي مي تواند بگريزد
و خط استوا تنها سهم من باشد
وقتي كه سيب سرخ شعر من نصف مي شود
بي آن كه اتفاقي بيفتد
چقدر بگويم بيهودگي را
كه مو در زبانم سبز شد
و تو هي خنديدي
به ريش سپيد شعر من
وقتي كه شعر ها نانو تکنولوژی مي شوند
يا وقتي كه فاصله ي زمين تا ماه را
ميليمتري اندازه مي گيرند
چه ضرورت دارد
كه تو كيلو متر ها در خطاي ديدت پرواز كني؟
بعضي آنقدر خود را مي كشند تا
دراز شوند
و برخي بر نردبان ديگران
بالا مي روند
تا بزرگ
نه بلند شوند
چرا، اين چنين ، چون، چگونه ؟
و شايد اين هرگز بي پايان روزي
سر از قبر برآورد
و از سنگ ها بپرسد
مگر نخوانديد مردگان را به زندگي
و زندگان را به مردگي
تعجب مكن از اين سنگها
وقتي كه مي بيني
كسي پا در كفش هاي بخاري مي كند
و در نگاهش شوت مي زند
و بر ركاب مست زمان
سوار مي شود
و تو اي سوار
هميشه مواظب پشت سر خويش باش
و چرا، اين چنين، چون، چگونه ؟
و آن سو كسي دورش خط مي كشد
دوشنبه چهارم شهریور 1387
بر آشفتم كلمات را
سفر بخير
بي رؤيا ... بي رؤيا
فردا خواهي ديد
كه خرها بال درآورده اند و
به كره ي ماه مي پروازند
به خيال دم منشين
كه خرت از كره گي دم نداشت
در چهار سوي بي كسي
به دنبال كسي مي گردي
كه خرش پرواز مي كند
و اين گورخر
نقشه ي جغرافيايي مي شود
كه در مدارش گوش خرها
روي خرگوش ها را سفيد كرده است ...
و بدون بلندگو سخن چراني مي كند
و حالا او با كت گور خريش
بزرگ مي شود و خردمند
و گوش خرش تر نمي شود
يا گوش ترش خر نمي شود
بر آشفتم كلمات را تا بگويم :
احتمال اين كه خرمگسي ، خر مهره شود
بايد خرشانس باشد يا خر پول
تا قانون احتمال را خرفهم شود
وقتي كه خرخواني مد مي شود
كتابها هم
در كتابخانه ها آب خنك مي خورند
و سوره ي ياسين نمي خوانم بلكه :
ثم لم يحملوها كمثل الحمار
تستهاي كنكور !
در جوياي كار ... حمل مدرك
با كوله باري از شانس
افسانه نيست ، حيرت در هجوم خرهاست
و سياهي بر دوش تبر هاست
بنگر ملانصرالدين را
كه حالا در سينما
از خواب بيدار شده
و به دنبال خرش در كره ماه مي گردد
مگر ديگر كسي مي تواند خر بخرد
حتي اگر خرپول باشد
وقتي كه خر دزديدن مد مي شود
فرار خرها را چگونه مي توان توجيه كرد
چه قشنگ استحماري
براي كارگري
كه هندوانه به ترك دوچرخه اش مي سوارد
تا به شرط كارد
روزگار خويش به سر سلامت مقصود برساند
و ندايي كه مي گفت
كار به شرط كارد
و خرمن كوب پير سكته مي كرد
از پي خرهاي لجام گسيخته اش
و قضیه ی نامساوی مثلث کجاست که می گوید
یک خر برای رفتن از یک رأس مثلث به رأس دیگر
می فهمد که از رأس سوم نباید گذشت
نگاه كن : وام خشكسالي را
قبل از خشك شدن مي دهند
و خرها را بيمه مي كنند ... تغذيه مي كنند
تا فرمان گاو نبرند
و اين خرمن كوب كه سر شاخ گاو مي گردد
در مزرعه اي كه
كلاغانش عرعر مي كنند و
خرانش قارقار
و گورخرانش كارت دعوت عروسي مي گيرند
براي آبكشي ؟
چراغ زرد مي شود
اوضاع خر تو خر مي شود
ناگهان كسي سرش را پايين مي اندازد
مثل خر رد مي شود
دوشنبه چهارم شهریور 1387
جاذبه ی زمین
وقتی که می آیی
مثل آن درخت
در سبد خالی رؤیایم
سیب بریز
تا در عطش نگاهم
آب نشوی
سیب پایین می افتاد و
نیوتون بالا می رفت
تا زمین از جاذبه ی خویش
پشیمان نگردد
و تو همانی
که هنوز
چشمهای نیوتون را
به ترازو می کشی !
در حالیکه او
جاذبه ی زمین را
از چشم درختی
که سیب می بارید
دزدید
و به نگاه آدم های سر به هوا
پیوند زد
حالا – هر روز
چقدر عشق می بارد
بر سیبی که سه تکه شد
و چشمهایی که قانون شدند
1-2-3
و اندیشه ای که آفرید
چگونه دیدن را !
سیب
فرو
می ریخت
افتادگی را !
بر اندیشه ای بلند
و
زمینی که پست بود
آی نیوتون :
در حیرتم از چشمهایت
مگر چقدر قشنگ بودند
که سیب
تنها
عاشق تو شد !؟